نور شمع کم شده بود. طومار باز بود. *Tali* کلید برنجی را از همان صفحه اول روی حروفی گذاشت که تازه تا چهل و هفت شمرده بود. حالا دیگر میفهمید. تورات یک امضای زنده بود. سیصد هزار حرف، که سه هزار سال محافظت شده بود و با یک نام میتپید. پدربزرگ کتاب را به آرامی بست. او گفت: «تورات امضایی دارد که در نظم صامتهایش حک شده است»؛ همان کلماتی که در ابتدا گفته بود. *Tali* به کلید نگاه کرد و دانست که در باز شده است.