هزار سال دیگر گذشت. طلای معبد سلیمان از میان رفته بود. بر همان قله — بر همان صخرههای آهکی که قوچ *Abraham* در آن گرفتار شد و قربانگاه سلیمان بر آن بنا گشت — سه صلیب در برابر آسمانی که با رنگ طلا میشکفت، قد برافراشت.
بره، عصای سلطنت، خون فصح، سرخِ قربانیِ فدیه، ستاره *Jacob* — همه در اینجا، بر صلیبِ میان، به هم رسیدند.