در مرکز صلیب، مردی آویخته بود. بالای سرش، تابلویی به سه زبان قرار داشت. تاجی از خار بر سر داشت. دستانش همچون آن خدمتگزار در کتاب اشعیا سوراخ شده بود. پهلویش نیز همچون بز طلیعه سوراخ گشته بود. سه ساعت تاریکی همه جا را فرا گرفت. در ساعت نهم، او فریاد زد: «تمام شد.» نقشِ میانِ ورق، از پشت صفحه پا به بیرون گذاشته بود.